الان که دارم مینویسم پاهام ذوغ ذوغ میکنه و شصت یه پام حس نداره
دیشب برای اولین بار 24 ساعت شیفت بودم قبلا هم بودم اما دانشجو بودم عشق و حال بود مسئولیت نداشتیم که
ساعت خواب داشتم خوابم نبرد که. همش استرس داشتم وقتم تموم شه.
ساعت پنج همکارم گفت پا شو یه پذیرش جدید داریم . رفتم با بیمار بر (آقایی لباس آبی مسئول حمل بیمار) بیمار رو تحویل بگیرم تو آسانسور دیدم مقنعمو بر عکس پوشیدم از خجالت مردم
ظهر که داشتم میومدم همون بیمار بره وسایلشو گذاشته بود رو ماشین ما. معذرت خواهی کرد برداشت منم هل شدم رفتم تو جدول(الان تو دلش میگه این دیگه کیه؟)
بسیار سوتی داشتیم اما به علت عدم توانایی در نوشتن بعدا مینویسم.
___________________________
بعدا نوشت: با خبر شدیم که مرکز قبلیه که بودم دقیقا همون روزی که من اومدم بیرون ازش به طور ناگهانی و معجزه آسا آباد شد. همین جا اعلام میکنم هر مرکز دولتی یا خصوصی که احتیاج به تحول داره یه سر بیامو برم(پا قدمه دیگه
)
دوستان و همکاران گرامی در مرکز قبلی دلم براتون تنگیده زیااااااااااااد
اما چون صبح هام پره نمیتونم بیام.
راستی یخچال نو و اینترنت دار شدنتون مبارک.
طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان،
برچسب ها: شیفت، شب، بخش زنان، آباد، زن، بیمار، سوتی، جدول،
