
صبح که رفتم تو بخش فهمیدم یه چیزی شده همه پچ پچ میکنن
یکی میاد از جلوی استیشن رد بشه میگن: هیس این خواهرشه.
بهیار شیفت دیشب گریه کرده.
منم با اینکه دارم از فضولی میمیرم به روی خودم نمیارم و کار خودم رو میکنم
(چون تازه واردم طول میکشه تا با همه خودمونی بشم خب)
یکی میگه شوهرش تابلو معتاده
میرم تو اتاق ایزوله یه بیمار HIV مثبت خوابوندن که سزارین شده اونم گریه کرده.
دیگه نمیتونم تحمل کنم میرم تو یکی از تجمع های پچ پچی (نه مثل اینکه منو تو جمع پذیرفتن)
دیشب بهیار بخش بچه رو از اتاق عمل تحویل میگیره میاره میده به مامانه که تو اتاق ایزوله بود.
همراه بیمار میگه بذار شیرش بده .
بهیاره میگه نه به خاطر بیماری مادرش شیرش نباید بده.
خواهر بیمار میگه مگه چشه؟
بهیار بنده خدا هم میگه خب HIV مثبته .
گیسو گیس کشی که چرا به خواهرم گفتین؟ شوهره هم میاد دعوا و فحش کاریو تهدید به اسید پاشیه بهیاره.
حالا این وسط حال مادره بیمارم بد میشه میره ICU.
میرم به بیمار ایزوله میگم:آخه دختر خوب مامانت و خواهرت که دارن از بچه مواظبت میکنن باید بدونن که مریض نشن اون بیچاره ها.
میگه :واسم مهم نیست که بگیرن اما اگه بفهمن منو طرد میکنن
سکوت میکنم و میرم پیش بهیار تا توی نوشتن گزارش اتفاق دیشب کمکش کنم
واسش نامه زدن به مدیریت با خودم فکر میکنم ممکن بود من جای اون بهیار بودم 
طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان،
برچسب ها: اسرار، بیمار، بهیار، ایدز، بیمارستان، شیردهی، واگیر، خون، سزارین، اعتیاد،
