<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>(وبنوشته های یك ماما)</title>
    <subtitle>سلام من یه ماما ام که تو یه مرکز بهداشتی کار میکردم حالا اومدم تو بیمارستان  اگه سوالی در مورد مامایی ،بارداری ،زنان ،زایمان و خلاصه هر چی که به زنان ربط داره بپرسید  اگه بدونم در اسرع وقت جواب میدم.
فقط خواهشا اگه خیلی خصوصی بود واسم ایمیل بذارید وگرنه تو همون نظرات عمومی بنویسید منم راحت تر جواب میذارم .
ممنون</subtitle>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.newmama.mihanblog.com"/>
    <id>tag:http://www.newmama.mihanblog.com</id>
    <updated>2012-05-24T15:17:09+01:00</updated>
    <generator>mihanblog.com</generator>
<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.newmama.mihanblog.com/post/atom" />
    <entry>
        <title>همدم لحظه ی با شکوه آفرینش</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.newmama.mihanblog.com/post/87"/>
        <published>2012-05-03T12:50:20+01:00</published>
        <updated>2012-05-03T12:50:20+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.newmama.mihanblog.com/post/87</id>
        <author>
            <name>ماما </name>
        </author>
        <summary>


از اردیبهشت تا بهشت فاصله ای نیست.
بهشت ارزانیت.......روزتون مبارک همکارای گلم





</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.newmama.mihanblog.com/post/87"><![CDATA[


<p><font size="3"><font color="#ff0000">از اردیبهشت تا بهشت فاصله ای نیست.</font></font><font size="3"><font color="#ff0000">
</font></font></p><p><font size="3"><font color="#ff0000">بهشت ارزانیت.......</font></font></p><p><font size="3"><font color="#ff0000">روزتون مبارک همکارای گلم</font></font><img hspace="0" border="0" align="absmiddle" vspace="0" src="http://forum.patoghu.com/images/poti/2009/02/7584.jpg" alt=""></p><p><font size="3"><font color="#ff0000"><br></font></font></p>





]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>تبریکات</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.newmama.mihanblog.com/post/86"/>
        <published>2012-03-18T05:19:19+01:00</published>
        <updated>2012-03-18T05:19:19+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.newmama.mihanblog.com/post/86</id>
        <author>
            <name>ماما </name>
        </author>
        <summary>


یه بیمار کیس روان داشتیم که از صد تا معتاد و ایدزی و هپاتیتی بد تر بود.کلا روانمون رو به هم ریخت و رفت.یه دختر 20 ساله که و قتی به مدت یه هفته از خونه فرار کرده بود باردار شده بود و هیچ کس هم نفهمیده بود (شکمش خیلی کوچولو بود  و معلوم نبود) و حالا دیوونه شده بود.هفته ی پیش مامان دختره پی برده بودند و خواسته بودن سقطش کنن که بچه بسیار سرتق بود و نیوفتاده بود.یه هفته با کیسه اب پاره مونده بود تا بالاخره سر از بیمارستان ما در آورد.بماند که با چه مصیبتی زایمان کرد ولی جالب تر از اون این بود که:حد</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.newmama.mihanblog.com/post/86"><![CDATA[


<font size="2">یه بیمار کیس روان داشتیم که از صد تا معتاد و ایدزی و هپاتیتی بد تر بود.</font><font size="2"><br></font><font size="2">کلا روانمون رو به هم ریخت و رفت.</font><font size="2"><br></font><font size="2">یه دختر 20 ساله که و قتی به مدت یه هفته از خونه فرار کرده بود باردار شده بود و هیچ کس هم نفهمیده بود (شکمش خیلی کوچولو بود  و معلوم نبود) و حالا دیوونه شده بود.</font><font size="2"><br></font><font size="2">هفته ی پیش مامان دختره پی برده بودند و خواسته بودن سقطش کنن که بچه بسیار سرتق بود و نیوفتاده بود.</font><font size="2"><br></font><font size="2">یه هفته با کیسه اب پاره مونده بود تا بالاخره سر از بیمارستان ما در آورد.</font><font size="2"><br></font><font size="2">بماند که با چه مصیبتی زایمان کرد ولی جالب تر از اون این بود که:</font><font size="2"><br></font><font size="2">حدود 40 دقیقه وقت دادیم که بچه خودش راهشو انتخاب کنه و اگه موندنیه بمونه اگه نیست بره اون دنیا که دیدیم هی داره صورتی تر میشه و اصلا قصد مردن نداشت.(چون بچه های زیر 32 هفته احتیاج به دستگاه دارن واسه زنده موندن  البته ما کارهای اولیه احیا رو کردیم)</font><font size="2"><br></font><font size="2">خلاصه واسش پذیرش گرفتیم از ICU نوزادان و فرستادیمش تو بخش نوزادان.</font><font size="2"><br></font><font size="2">تا دیروز هم که 10 روزش شد هنوز زنده و سر حال بود.</font><font size="2"><br></font><font size="2">در مقابل دو تا دو قلو داریم تو همون جا که پدر و مادر هر دو رزیدنت هستن و یه قبیله واسه زنده موندنشون نذر کردن و حالشون تعریفی نداره.</font><font size="2"><br></font><font size="2">اینجاست که آدم تو کار خدا می مونه .</font><font size="2"><br></font><p><font size="2">بهانه نوشت: یه پسر ی تو این شهر خراب شده هست  که  مادر بچش  در حالی که دست و پاش و بسته بودیم که فرار  نکنه بچش رو به دنیا آورد و او در خواب ناز تشریف داشت  حالا 10 روزه که پدر شده  خواستم  فقط  از اینجا بهش تبریک بگم همین.نمیدونم چندمین باره که پدر میشی (1) ولی پدر شدنت مبارک.</font><font size="2"><br></font></p><p><font size="2">______________________________________________________</font></p><p><font size="2">سال نو رو هم پیشاپیش تبریک میگم </font></p><p><font size="2">1: بی پدر <br></font></p>








]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>ویتامین ها و نیروی جنسی</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.newmama.mihanblog.com/post/85"/>
        <published>2012-03-07T09:57:45+01:00</published>
        <updated>2012-03-07T09:57:45+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.newmama.mihanblog.com/post/85</id>
        <author>
            <name>ماما </name>
        </author>
        <summary>ویتامین Aویتامین A از ویتامین های محلول در چربی است که نقشی اساسی را در تولید مثل ایفا می کند. این ویتامین در هویج، کلم، شلغم، اسفناج، بروکلی، کاهو، فلفل قرمز و انبه یافت می شود.ویتامین های گروه Bاز ویتامین های گروه B، تیامین(B1)، ریبوفلاوین (B2) و نیاسین (B3) بسیار حایز اهمیت می باشند. البته ویتامین های B5، B6، B12 نیز برای کاهش استرس و تنظیم مقدار هورمون های بدن لازم هستند.ویتامین B3 (نیاسین) باعث اتساع عروق شده و گردش خون را بهبود می بخشد. این ویتامین همچنین باعث ساخته شدن هورمون های جنسی می </summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.newmama.mihanblog.com/post/85"><![CDATA[<font size="2"><strong>ویتامین A</strong><br><br></font><p><font size="2">ویتامین A از ویتامین های محلول در چربی است که نقشی اساسی را در تولید مثل ایفا می کند. این ویتامین در هویج، کلم، شلغم، اسفناج، بروکلی، کاهو، فلفل قرمز و انبه یافت می شود.</font></p><p><font size="2"><br></font></p><font size="2"><strong>ویتامین های گروه </strong><strong>B</strong><br>از ویتامین های گروه B، تیامین(B1)، ریبوفلاوین (B2) و نیاسین (B3) بسیار حایز اهمیت می باشند. البته ویتامین های B5، B6، B12 نیز برای کاهش استرس و تنظیم مقدار هورمون های بدن لازم هستند.<br><br>ویتامین B3 (نیاسین) باعث اتساع عروق شده و گردش خون را بهبود می بخشد. این ویتامین همچنین باعث ساخته شدن هورمون های جنسی می شود. مصرف نیاسین نیم ساعت قبل از فعالیت جنسی، هیجان جنسی را افزایش می دهد.<br><br>ویتامین B6 از افزایش میزان پرولاکتین که خود باعث کاهش میل جنسی می شود، جلوگیری می کند. همچنین باعث افزایش باروری در زنان می گردد. ویتامین B12 در مردانی که اسپرم کافی ندارند، موثر است.<br><br>منابع سرشار از ویتامین های گروه B عبارتند از .....</font><br>


]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>بد قدم؟</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.newmama.mihanblog.com/post/84"/>
        <published>2012-02-28T12:38:53+01:00</published>
        <updated>2012-02-28T12:38:53+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.newmama.mihanblog.com/post/84</id>
        <author>
            <name>ماما </name>
        </author>
        <summary>
بعد مدتها با یکی از بچه های صبح کار شیفت بودم.


همه میگفتن خیلی بد شیفته. ولی من چون به این چیزا اعتقاد ندارم خیالم راحت بود.ما تو اورژانس زنان کلا 3 تا تخت داریم که اول شیفت چهار تا بیمار داشتیم.تو دلم گفتم عیبی نداره فوقش دو تاشون میرن تو بلوک دیگه.همه به علت خوش کشیکی خانوم رفتن تو بلوک.تا ساعت 7 درگیر اونا بودم تا نشستم یه مریض فشار بالا اومد. من در گیر فرستادن اون به اتاق عمل بودم که یکی از اون بلوکیا زایمان کرد.تا از اتاق عمل اومدم یه دختر افغانی با خونریزی اومد. رزیدنت سال یکمون گفت جون</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.newmama.mihanblog.com/post/84"><![CDATA[
<p><font size="2">بعد مدتها با یکی از بچه های صبح کار شیفت بودم.</font><font size="2">

</font><font size="2">
</font></p><p><font size="2">همه میگفتن خیلی بد شیفته. ولی من چون به این چیزا اعتقاد ندارم خیالم راحت بود.</font><img src="http://www.mihanblog.comhttp://static2.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/85.gif"></p><p><font size="2">ما تو اورژانس زنان کلا 3 تا تخت داریم که اول شیفت چهار تا بیمار داشتیم.</font></p><p><font size="2">تو دلم گفتم عیبی نداره فوقش دو تاشون میرن تو بلوک دیگه.</font></p><p><font size="2">همه به علت خوش کشیکی خانوم رفتن تو بلوک.</font></p><p><font size="2">تا ساعت 7 درگیر اونا بودم تا نشستم یه مریض فشار بالا اومد. من در گیر فرستادن اون به اتاق عمل بودم که یکی از اون بلوکیا زایمان کرد.</font></p><p><font size="2">تا از اتاق عمل اومدم یه دختر افغانی با خونریزی اومد. رزیدنت سال یکمون گفت جون من این یکی رو پذیرش نکنید که داریم میمیریم.</font></p><p><font size="2">ما گفتیم بخوابه رو تخت معاینه تا ببینیم اگه ناجور نیست بفرستیمش بره.</font></p><p><font size="2">وقتی خوابید دیدیم یه بند ناف نیم متری از واژن همایونی آویزونه و  رزیدنت هم انگار جن دیده همچین جیییییغ کشید  ما هم با بیشترین سرعت ممکنه دویدیم </font><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_runner.gif" alt=""><font size="2">یک عدد ست زایمان آوردیم و در حین دویدن به جدو آباء همکارمون فحش دادیم که بماند چی گفتیم.</font><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.pic4ever.com/images/swear1.gif" alt=""></p><p><font size="2">حالا هی تو شلوار خانومرو میگردیم که جنین پیدا کنیم نگو خانوم انداخته بعد تشریف آورده.</font></p><p><font size="2">جالب بود که یه سونوگرافی 37 هفته باهاش بود تازه میگفت یه تیکه گوشت بود افتاد تو توالت.تازه یه پارگی در حد اپی زیاتومی هم داشت.</font></p><p><font size="2">من نمیدونم آدم یه ذره گلاب به روتون گنده تر می......     گیر میکنه تو توالت اونوقت اینا بچه 37 هفتشون رد شده بود.</font></p><p><font size="2">بماند که ما کلا شوهری ندیدیم از این خانوم.</font><img src="http://www.mihanblog.comhttp://static2.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/39.gif"></p><p><font size="2">این گذشت  و دیگه ساعت خواب دوست خوش کشیکمون رسیده بود . و ما به خاطر رضای خدا گفتیم یه ساعت هم زودتر برو که شرش کم شه.</font></p><p><font size="2">تا ساعت 3 صبح خبری نبود ما هم داشتیم با خودمون کلنجار میرفتیم که چه طوری بیدارش کنیم آخه سابقش بیشتره   که یهو رزیدنت سال 4 فریاد کشید بچه ها  کرده کرده(corde) </font></p><p><font size="2">نگو خانوم دکتر ساعت 3 صبح هوس کردن کیسه آب یکی از زائوهای تو بلوک رو بزنن که </font><font size="2"> بند نافه  گیر کرده بین سر و دهانه رحم و باید سریع ببریمش اتاق عمل .</font><img src="http://www.mihanblog.comhttp://static2.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/82.gif"></p><p><font size="2">ما هم رزیدنت محترم  رو در حالی که دستش تو واژن بیماره و سر رو به بالا فشار میده همراه مادر در پوزیشن سجده روی تخت بردیم اتاق عمل و این همکارمون هم صدای جیغ رزیدنت پرییید و زحمت مارو کم کرد.</font></p><p><font size="2">حالا این خوش کشیک رفته تو اتاق عمل بیرونم نمیاد کل بچه های اتاق عمل تا دیدنش کشیدنش به فحش که چرا شبکار وایساده. و اونجا بود که من به بد کشیکی اعتقاد پیدا کردم چون همه میگفتن 4 ساله تو این بیمارستان پرولاپس بند ناف اتفاق نیوفتاده بوده.</font></p><p><font size="2">................................</font></p><p><font size="2">راستی میخوام پیشنهاد بدم به رئیس بیمارستانمون که سر در بیمارستان بنویسن به کابل خوش آمدین.</font><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.kolobok.us/smiles/artists/viannen/viannen_01.gif" alt=""></p><p><br></p>

]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>اندر احوالات این شیفتهای ما</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.newmama.mihanblog.com/post/83"/>
        <published>2012-01-30T17:52:04+01:00</published>
        <updated>2012-01-30T17:52:04+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.newmama.mihanblog.com/post/83</id>
        <author>
            <name>ماما </name>
        </author>
        <summary>


ستارمون با این هم شیفتیمون نمیخونه. اصلا قمر در عقرب واسه یه دقیقشه


شانس ما هر کی هم میاد یا باباهه هم بستریه ! یا بابا شهرستانه! یا بابا سر کاره !یا بابا زندانه !یا  کلا نمیدونن بابا چیه! کجاست !یا یهو میخوان سورپرایزمون کنن سه تا بابا با هم میاددیشب اومدم رضایت عمل بگیرم اسم همسر تو دفتر چه بیمه یه چیزه . از خانومه میپرسم یه اسم دیگه میگه . از به اصطلاح بابای محترم میپرسم یه اسم دیگه میگه منم از خودم نوشتم اسم پدر آمیتا باچان که لااقل بچه به یه جایی برسه ننه باباش که کلا فیلمن خواصلا هم د</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.newmama.mihanblog.com/post/83"><![CDATA[


<p><font size="2">ستارمون با این هم شیفتیمون نمیخونه. اصلا قمر در عقرب واسه یه دقیقشه</font><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.shiapics.ir/images/smile/brown/17.png" alt=""><font size="2">


</font></p><p><font size="2">شانس ما هر کی هم میاد یا باباهه هم بستریه ! یا بابا شهرستانه! یا بابا سر کاره !یا بابا زندانه !یا  کلا نمیدونن بابا چیه! کجاست !یا یهو میخوان سورپرایزمون کنن سه تا بابا با هم میاد</font><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.shiapics.ir/images/smile/brown/10.png" alt=""></p><p><font size="2">دیشب اومدم رضایت عمل بگیرم اسم همسر تو دفتر چه بیمه یه چیزه . از خانومه میپرسم یه اسم دیگه میگه . از به اصطلاح بابای محترم میپرسم یه اسم دیگه میگه منم از خودم نوشتم اسم پدر آمیتا باچان که لااقل بچه به یه جایی برسه ننه باباش که کلا فیلمن خو</font><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.shiapics.ir/images/smile/brown/13.png" alt=""></p><p><font size="2">اصلا هم دلم نمیخواد اون قسمت پارکینگ که کله گنده ها ماشین میذارن . همونجا  که نگهبان بیمارستان میاد زنجیرشو میزنه بالاها .اصلا هم دلم نمیخواد اونجا ماشین بذارم . گفته باشم</font><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.shiapics.ir/images/smile/brown/14.png" alt=""></p>





]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>دیوار گچی سوراخ</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.newmama.mihanblog.com/post/82"/>
        <published>2012-01-15T17:57:04+01:00</published>
        <updated>2012-01-15T17:57:04+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.newmama.mihanblog.com/post/82</id>
        <author>
            <name>ماما </name>
        </author>
        <summary>

خیلی بده آدم هم عاشورا 24 ساعته باشه هم اربعین. دلگیره بلوک زایمان.لامصب پنجره هم نداره آدم دسته نگاه کنه.عصر که شد دیگه زده بود به سرم رفتم مثل سوپروایزرا بخش گردی.از شانس خوبمون تا نشستیم پیش دوستان بخش زنان جهت میوه خوردن سوپر اومد مارو دید بدبخت هی میشمرد پرستارارو اضافه می یومد .ما هم به روی مبارک نیاوردیم که نیاوردیم.تا اینکه ساعت 8 شب یه کیس باحال داشتیم.یه خانوم 48 ساله با توده شکمی که با تشخیص یکی از رزیدنت ها رفت اتاق عملو دیدن توده نیست بلکه یه جنین 3300 گرمی بود و خانوم اصلا متوج</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.newmama.mihanblog.com/post/82"><![CDATA[

<font size="2">خیلی بده آدم هم عاشورا 24 ساعته باشه هم اربعین. دلگیره بلوک زایمان.<br>لامصب پنجره هم نداره آدم دسته نگاه کنه.</font><img src="http://www.millan.net/minimations/smileys/boredsmiley.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"><br><font size="2">عصر که شد دیگه زده بود به سرم رفتم مثل سوپروایزرا بخش گردی.<br>از شانس خوبمون تا نشستیم پیش دوستان بخش زنان جهت میوه خوردن سوپر اومد مارو دید بدبخت هی میشمرد پرستارارو اضافه می یومد .ما هم به روی مبارک نیاوردیم که نیاوردیم.<br>تا اینکه ساعت 8 شب یه کیس باحال داشتیم.<br>یه خانوم 48 ساله با توده شکمی که با تشخیص یکی از رزیدنت ها رفت اتاق عمل<br>و دیدن توده نیست بلکه یه جنین 3300 گرمی بود و خانوم اصلا متوجه نشده بود 9 ماه بارداره و بچه تو شکمش مرده بود </font><img src="http://www.millan.net/minimations/smileys/zombismajly2.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"><font size="2">و یه بوی متعفنی گرفته بود که هر چی اسپری خالی کردیم جوابگو نبود.<br>بنده هم </font><font size="2">به صورت داوطلبانه</font><font size="2"> سر عمل رفته و شاهد عق زدنای رزیدنت های بد بختمون بودم. و حسابی حوصلمون اومد سر جاش</font><br>____________________________________________________________<br><font size="2">یه سوال؟</font><br><font size="2">چه طوری تو این سریال شیدایی این خانوم دکتره (که هر بار که شوهرش میاد تو اتاقش لباس میپوشه بره بیرون </font><img src="http://www.millan.net/minimations/smileys/veiledsmile2.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"><font size="2">)از پشت یه دیوار گچی باردار شد؟</font><img src="http://www.moppo.net/anisigns/signer/doh/doh.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"><br><font size="2"><br></font><font size="2"><br></font>






]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>معتاد با هوش</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.newmama.mihanblog.com/post/80"/>
        <published>2012-01-09T05:12:59+01:00</published>
        <updated>2012-01-09T05:12:59+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.newmama.mihanblog.com/post/80</id>
        <author>
            <name>ماما </name>
        </author>
        <summary>

تو اتاق ایزوله خوابیده.


میگه گوشیمو از مامانم بگیر یه چیزی بهش بگم.میگم بگو خودم بهش میگم آخه تلفن نباید ببریم تو بلوک.خلاصه آخرش به خدمات میگه : به مامانم بگو یه ذره مواد بهم بده.مامانش دم در اندازه یه نخود زهره مار میده منم نصفشو میدم پرسنل خدماتمون بهش  میده( آخه بی شعور نمیدونه دردش که کم شه بچه بد بختش بی حال به دنیا میاد)بعد پررو میگه بیشتر از اینا بوده باقیشم بدهحالا من موندم از کجا فهمید؟______________________قاچاقچی نشدم بابااینقده دادو هوار میکرد  نمیفهمیدیم درد نزدیکی زایمانه یا د</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.newmama.mihanblog.com/post/80"><![CDATA[

<p><font size="2">تو اتاق ایزوله خوابیده.</font><font size="2">

</font><font size="2">
</font></p><p><font size="2">میگه گوشیمو از مامانم بگیر یه چیزی بهش بگم.</font></p><p><font size="2">میگم بگو خودم بهش میگم آخه تلفن نباید ببریم تو بلوک.</font></p><p><font size="2">خلاصه آخرش به خدمات میگه : به مامانم بگو یه ذره مواد بهم بده.</font></p><p><font size="2">مامانش دم در اندازه یه نخود زهره مار میده </font></p><p><font size="2">منم نصفشو میدم پرسنل خدماتمون بهش  میده( آخه بی شعور نمیدونه دردش که کم شه بچه بد بختش بی حال به دنیا میاد)</font></p><p><font size="2">بعد پررو میگه بیشتر از اینا بوده باقیشم بده</font></p><p><font size="2">حالا من موندم از کجا فهمید؟</font><img src="http://www.mihanblog.comhttp://static2.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/7.gif"></p><p><img hspace="0" border="0" align="left" vspace="0" src="http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTS6LmMAfIuNBtCNJJwqMY0avrvwwUMxrML59rK9mSCUF-DiD8G0-GU0maKWg" alt=""></p><p>______________________<br></p><p><font size="2">قاچاقچی نشدم بابا</font></p><p><font size="2">اینقده دادو هوار میکرد  نمیفهمیدیم درد نزدیکی زایمانه یا درد دوری اون کوفتی</font></p>



]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>گواهی ولادت</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.newmama.mihanblog.com/post/79"/>
        <published>2011-12-17T02:19:08+01:00</published>
        <updated>2011-12-17T02:19:08+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.newmama.mihanblog.com/post/79</id>
        <author>
            <name>ماما </name>
        </author>
        <summary>

ما تو بلوک زایمان گواهی ولادت هم صادر میکنیم .


دیروز وقتی منشیمون گواهی رو تحویله بابای محترم بچه داد بابای نسبتا محترم گفتند که میشه لطفا 10 تا اسم دختر هم بنویسید رو کاغذ بدید به من؟ما هم که از پشت پرده شنیدیم و کلی خودموو کنترل کردیم که (مرتیکه ی ب_______وق 9 ماه وقت داشتی حالا یادت افتاده؟ اصلا اون زن بدبختت 9 ماه به شکم کشیده خب از اون بپرس اسم بچتو)خلاصه هی همکارا جلو مارو گرفتن که ولش کن چیزی نگو&amp;nbsp;لیست برنامرو گذاشتیم جلومون از بالا اسم کوچیک همکاران محترمو نوشتیم&amp;nbsp;منشیمون پرس</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.newmama.mihanblog.com/post/79"><![CDATA[

<p><font size="2">ما تو بلوک زایمان گواهی ولادت هم صادر میکنیم .</font>


</p><p><font size="2">دیروز وقتی منشیمون گواهی رو تحویله بابای محترم بچه داد بابای نسبتا محترم گفتند که میشه لطفا 10 تا اسم دختر هم بنویسید رو کاغذ بدید به من؟</font><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.kolobok.us/smiles/personal/big_boss.gif" alt=""><font size="2"><br></font></p><p><font size="2">ما هم که از پشت پرده شنیدیم و کلی خودموو کنترل کردیم که </font><font size="2"></font><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.pic4ever.com/images/snapoutofit.gif" alt=""><font size="2">(مرتیکه ی ب_______وق 9 ماه وقت داشتی حالا یادت افتاده؟ اصلا اون زن بدبختت 9 ماه به شکم کشیده</font><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://kay.smiley.free.fr/images/205.gif" alt=""><font size="2"> خب از اون بپرس اسم بچتو)<br></font></p><p><font size="2">خلاصه هی همکارا جلو مارو گرفتن که ولش کن</font><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.pic4ever.com/images/42kmoig.gif" alt=""><font size="2"> چیزی نگو&nbsp;<br></font></p><p><font size="2">لیست برنامرو گذاشتیم جلومون از بالا اسم کوچیک همکاران محترمو نوشتیم&nbsp;<br></font></p><p><font size="2">منشیمون پرسید حالا چرا اسم نذاشتی واسه بچه؟<br></font></p><p><font size="2">بابای نا محترم میگه: زنم گفته بذاریم فهیمه اما الان مامانم زنگ زده میگه نذاری فهیمه ها قدیمیه.<br></font></p><p><font size="2">ما هم &nbsp;واسه اینکه در یک حرکت خداپسندانه دکور بابای بچه رو به هم نریزیم </font><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.gallerykasra.com/fa/images/smilies/th_overreactsmiley.gif" alt=""><font size="2">سریع اسمارو نوشتیم دادیم منشی بده بهش بره ثبت احوال شناسنامه که گرفت برگشت خونه زنش این حرکت خداپسندانه رو انجام بده</font><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.gallerykasra.com/fa/images/smilies/th_kickedoutsmile.gif" alt=""><font size="2"><br></font></p><p><font size="2">________________________________________________<br></font></p><p><font size="2">بعدا نوشت: وبلاگمان تولدت مبارکا و ازت ممنانیم که باعث شدی یه عالمه دوست خوب پیدا کنیم.</font><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.pic4ever.com/images/congratualtions.gif" alt=""><font size="2"><br></font></p><p><font size="2"><br></font></p>



]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>سرپناهی برای نازنین</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.newmama.mihanblog.com/post/77"/>
        <published>2011-12-08T15:19:30+01:00</published>
        <updated>2011-12-08T15:19:30+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.newmama.mihanblog.com/post/77</id>
        <author>
            <name>ماما </name>
        </author>
        <summary>
اومده بود برای مشاوره زنان.


از بخش روان اطفال.13 ساله.بعد از 15 بار تجاوز.توی توالت قبرستون اطراف ورامین.بعد از فرار از خونه.به امید یه سر پناه.بازم بچه ی طلاق.____________________________________________نمیدونم چی بگم؟دوروزه که از فکرش داغونم.یعنی آدما اینقدر کثیف شدن؟

</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.newmama.mihanblog.com/post/77"><![CDATA[
<p><font size="2">اومده بود برای مشاوره زنان.</font>


</p><p><font size="2">از بخش روان اطفال.<br></font></p><p><font size="2">13 ساله.<br></font></p><p><font size="2">بعد از 15 بار تجاوز.</font><font size="2"><br></font></p><p><font size="2">توی توالت قبرستون اطراف ورامین.<br></font></p><p><font size="2">بعد از فرار از خونه.<br></font></p><p><font size="2">به امید یه سر پناه.<br></font></p><p><font size="2">بازم بچه ی طلاق.<br></font></p><p><font size="2">____________________________________________<br></font></p><p><font size="2">نمیدونم چی بگم؟<br></font></p><p><font size="2">دوروزه که از فکرش داغونم.</font><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://sites.google.com/site/cuauhtemoc8/42.gif" alt=""><font size="2"><br></font></p><p><font size="2">یعنی آدما اینقدر کثیف شدن؟</font><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.pic4ever.com/images/154fs232528.gif" alt=""><font size="2"><br></font></p>

]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>اولین شب آرامش</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.newmama.mihanblog.com/post/75"/>
        <published>2011-11-25T02:19:25+01:00</published>
        <updated>2011-11-25T02:19:25+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.newmama.mihanblog.com/post/75</id>
        <author>
            <name>ماما </name>
        </author>
        <summary>



گوش شیطون کر از بخش که راحت شدیم انگار تو بلوک بد کشیک نیستیم یعنی مریض گوله نمیکنه تو شیفتامون


اما خداییش یه وقتایی تو دلم میگم خدایا این ملت چرا اینجورین؟ یعنی واقعا آدم باردار شه آی کیوشم کم میشه؟(جدی میخوام رو این نظریه کار کنم مدیونی اگه تو بری روش کار کنی)چند تا نمونه از تلفن های اورژانس زنان:ساعت 2 شب :بیمار :سلام خانم من میخوام بیام واسه NST(نوار قلب جنین) بیام؟من: اورژانسیه؟ تاریخش چندمه؟ درد داری؟ چرا الان میخوای بیای؟بیمار: نه خانوووم  واسه دو روز پیشه الان یهو سرم خلوت بود گفتم</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.newmama.mihanblog.com/post/75"><![CDATA[



<p><font size="2">گوش شیطون کر از بخش که راحت شدیم انگار تو بلوک بد کشیک نیستیم یعنی مریض گوله نمیکنه تو شیفتامون</font><img src="http://mihanblog.comhttp://static2.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/3.gif">


</p><p><font size="2">اما خداییش یه وقتایی تو دلم میگم خدایا این ملت چرا اینجورین؟ یعنی واقعا آدم باردار شه آی کیوشم کم میشه؟(جدی میخوام رو این نظریه کار کنم مدیونی اگه تو بری روش کار کنی</font><img src="http://mihanblog.comhttp://static2.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/4.gif">)</p><p><font size="2">چند تا نمونه از تلفن های اورژانس زنان:</font></p><p><font size="2"><strong>ساعت 2 شب :</strong></font><img src="http://mihanblog.comhttp://static2.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/81.gif"><font size="2"><br></font></p><p><font size="2">بیمار :سلام خانم من میخوام بیام واسه NST(نوار قلب جنین) بیام؟<br></font></p><p><font size="2">من: اورژانسیه؟ تاریخش چندمه؟ درد داری؟ چرا الان میخوای بیای؟</font><img src="http://mihanblog.comhttp://static2.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/28.gif"><font size="2"><br></font></p><p><font size="2">بیمار: نه خانوووم  واسه دو روز پیشه الان یهو سرم خلوت بود گفتم تا آقامونم هست بیام انجام بد</font><font size="2">م</font><img src="http://mihanblog.comhttp://static2.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/26.gif"><font size="2"><br></font></p><p><font size="2">من</font><font size="2">:</font><img src="http://mihanblog.comhttp://static2.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/82.gif"></p><p><strong><font size="2">ساعت حدودای 4 صبح</font></strong><img src="http://mihanblog.comhttp://static2.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/81.gif"></p><p><font size="2">سلام خانوم من <strong>دیروز </strong></font><strong><font size="2">عصر</font></strong><font size="2"> رو باسنم رو سرامیک آشپزخونه خوردم زمین الانم حالم خوبه درد ندارم خونریزی هم ندارم تهوع و استفراغم ندارم زنگ زدم بپرسم لازمه الان بیام اورژانس</font><img src="http://mihanblog.comhttp://static2.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/15.gif"></p><p><font size="2">و من : الان؟</font><img src="http://mihanblog.comhttp://static2.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/39.gif"><font size="2">(دارم فکر میکنم شاید از دیروز عصر تا 4 صبح کف آشپزخونه بوده داشته فکر میکرده خب!)</font><img src="http://mihanblog.comhttp://static2.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/22.gif"></p><p>--------------------------------------------------------------------------------------------------</p><p>بعدا نوشت : اما خداییش لذت میبرم از کارما خدارو شکر</p><p>دیشب بعد مدت ها یه تی وی کردم فونتانل هارو که لمس کردم کلی حال کردم<img src="http://mihanblog.comhttp://static2.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/1.gif"></p><p><img hspace="0" border="0" align="absbottom" vspace="0" src="http://photopostsblog.com/wp-content/uploads/2009/06/beautiful-pregnancy-photos.jpg" alt=""></p><p><font size="2"><br></font></p>







]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>قانون ارتقاء بهره وری!</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.newmama.mihanblog.com/post/74"/>
        <published>2011-11-20T01:11:23+01:00</published>
        <updated>2011-11-20T01:11:23+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.newmama.mihanblog.com/post/74</id>
        <author>
            <name>ماما </name>
        </author>
        <summary>&amp;nbsp;بدجوری ضد حال خوردیم شاید چشم خوردیم با پست قبل!رفتیم جهت اطلاع از شیفت های ماه بعد کل ماه را شیفت گذاشته اند .به همکاران بخشمان گفتیم یک اتاق به ما بدهند دم دست که کد خوردیم گروه احیاء سریع به دادمان برسند. به جان خودمان تازه نفس نیستیم 6 ماه در بخش شکنجه شدیم بسمان است.کاش وزیر فقط نیم نگاهی به ما داشت به خدا اجرا نمیشود این قانون




</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.newmama.mihanblog.com/post/74"><![CDATA[&nbsp;<font size="2">بدجوری ضد حال خوردیم شاید چشم خورد</font><font size="2">یم ب</font><font size="2">ا پست قبل!</font><img src="../..http://static2.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/17.gif"><br><font size="2">رفتیم جهت اطلاع از شیفت های ماه بعد کل ماه را شیفت گذاشته اند .</font><img src="../..http://static2.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/39.gif"><br><font size="2">به همکاران بخشمان گفتیم یک اتاق به ما بدهند دم دست که کد خوردیم گروه احیاء سریع به دادمان برسند. <br>به جان خودمان تازه نفس نیستیم 6 ماه در بخش شکنجه شدیم بسمان است.<br>کاش وزیر فقط نیم نگاهی به ما داشت به خدا اجرا نمیشود این قانون</font><img src="../..http://static2.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/22.gif"><img src="data:image/jpeg;base64,/9j/4AAQSkZJRgABAQAAAQABAAD/2wCEAAkGBhQSERUUEhQVFBQVFRcUFRcUFxUXFBQXFxUXFxgUFBQXHSYeGBkjHBQUHy8gIycpLCwsFR4xNTAqNSYrLCkBCQoKDgwOGQ8PGikcHBwuKSksKSwpKSkpKSwpKS0pLCksKSkpNSkpKSksKSkpNSkpLCkpKSwpKSkpKSksKSwpLP/AABEIAHgAyAMBIgACEQEDEQH/xAAcAAABBQEBAQAAAAAAAAAAAAAAAQIDBAYFBwj/xAA9EAACAQIEAwUFBAkEAwAAAAABAgADEQQSITEFQVEGE2FxgQciUqHwMkKRwRQjQ2KCkrHR4TNTcqIXc/H/xAAZAQADAQEBAAAAAAAAAAAAAAAAAQQCAwX/xAAiEQACAgICAgIDAAAAAAAAAAAAAQIRAyESMQQTIlEyQXH/2gAMAwEAAhEDEQA/APVrRZH3kO8jsdMkiyLvIveQsKZJFkWYxM0LCiWJIc0yfb/tt+g0gtOxxFQEoCLrTW9jWYHfXRRzIPJTcsKLna/t/QwAykGrXIDLSU2IB2ao9jkU8tCTbQc55Hxv2jY3Ekhq7Uqf+3QJpL5Zgc7erTN4vGs7NUqMXdjmZmJLMx5sTuf8CUwb7xiLLMvQX6kXPqTqYxiDyH4D+0ZCIC/w3jNbDm9CtVonf9W7qD5oDlPkRN52c9s1anZMYnfp/uJlSuPNdEqf9Trudp5peOvGB9O8J45RxVIVaDiohNri4KsBco6nVWFxoevTWW+8nzl2U7V1MDXFSnqrWFWmTZaqDkejC5KtuDfkSD71wPj9DGU+8w7h10zDZ0J+7UTdTofA20Jis0qOn3kQ1I2JFY6QpqRpeBjTCwpAXiFoRDFYUJmjS0WIYDGkwgYQAuQEIsACLCEACEWJaAEGMxiUab1KrBKaKWdjsqjc+J5AcyQOc+cu0vHWxeJq1207xrqvwU10p07+CgepM1HtP7c/pNb9GoMDh6TXZlNxWqLpmBGhRCSF6klvhtgtz9eM0jDYysdh9fW0QRKm48vziiAhRHWiWgUJ8B05nzP5RALb65wh3KjcKPO0eEB2PzvGFETGdDs12kqYLEpXp3OXR1vYVadxmpN4G2l9iAeU5jmNRtYgPqulWV1V0OZGVXRviVlDKfUEGOmJ7IdtMOvDsKKtVQ60RTYEi47ssg/6hZbre0rBL+1X8YjoakxDMVW9rWDGz38rmUa3tkw4+yGP8JgFnoUSeX1vbQn3abH0EpVfbO3KkfUiAWj1sxCZ4vW9r9c7IB6yjW9qeKPwj8YCtHuZYdYT5/q+0LFt98DyEWAWfQT8UpDeov4yvU7R4dd6yD+IT5kZydyT5kmNyeEehcj6Tq9uMGu+Ip/zD+8p1fabgF/bqfLX+k+eQngIuQxaCz3it7X8CNnLeSt/aZztd7W1q4ZqWEDK1S6NUItkp2swTnma+W/IZudp5WtI89uf9otVo0JsEOpPp9fKPEZTH19eUkjERORfU223io19vnF7u5sBclrDTXYaDx1Gk3PC/ZTWZA9du6B/ZgZqtv3vuofDW3PpMSmo9m4QlN6Mtw3glWv/AKa38WOUE9F5sfIH0mk7N9lKNVslQsay/apOe6t/xUHM/nfYg21l3/x4KZJWrWOo0K+9lBuV90MCeQOluk7PB+ENdRWUEKxyE5s4UEFFJYAkD8PLYS5M2tMtx4EttE1HsiEA7unTQDeyi59bX+czvaLs2SDmQHoyj3lPUHmPA6Te9q+ODDpTIS+a+gvbQXYmwJttyvrMTT7e1HJRnwoJGhanVBHK9hf8CP8APJcrtHZtVTPOMStiQdwSp8xzkKnWdntTgDTrkl0qd4oq5qYyoc2hyjzsb+N5xaI1noQdqzy5x4tolZLxe7jrnlEJMLEkxO7h3cRCTJO4MzySNcGM7uGQSTuPGHcRc0P1sjsIaSdcL4R64I9IvYh+tlU2hLy8OPSLD2IfqZT70Q78dI4II4J4Q5h6yPvvCAqHpJhTPSMY/X5RxbYpRSQjtIY5o0CdTiSrHQC6DyiCAzV+zNU/TSWALKjNTPwtdAWHjlJt01nteDYT577LY/usZTYmwzBW8Awtf0vf0ntCYx0sttSbeA9fP1kGf4zs9HxqlCjp8Samh194k2Cjdj4D5k8gPWVKdXNY5QL2218pLhMICS7HO592/IDmiDp1O5t0FpQbE1aFhWVHo3CiomZWTp3isSCPFdultuD2Ur6JuMp79Brahio82Ww1HOcrj3ZdcSPfBOmUm5V7XvYsLhhcX1Escb7QUqtSmie8bi+UaX+yLn4tSZ28S9wDztbz3/xGv3TCtK0eK9sOzTYZKZzFlGZBmtcXGaxIFjsZlKK6T0b2o44d0E5s9x5BSL2/iWed0dpdgbcLZ5nkpKdIvYXDFhp1tJanDWtOl2eQd3/E318p1MQgynSYk9s3HpGUwPDiTOkvCJb4WvvGdN1mG7N1Rxl4QJKvDROgwjbRWBWTBrJBhwOUltFtACMIIR1oRCoqLwpZKvDl6S0JBjcaKS5jqfuj4j+Q6mb7E2c7jFVaYyr9th/KvXzOw9T0nBMfXrl2LNqSbn66SImVRjSJpStiQMLRVGomjJM8beKYl4ARE6/X1/8AZ7d2f4p+l4Gk+az2yu3MOgKlvO1m8zPDw3vEHY/I23m89lfGMlZ8Oxt3n6xP/Yg1A/5Jf+USfyIco39FHjz4y/ptadOvT+zUqFLcsrKum+QAEKfPTWXq2NrZbd2lcfdYEfZO+ZdCD6ddTLBpuh0BtuLcvCUcaq6lgB1tp/T65yBNLs9ROzi0sXRpVNaTo5OhUF0U66ZgPd1NhfSdHH8TcBnW3dqDdzoum5F+Q1lCki1KygABRqd9Lbanc7+XnMv7RO26uP0bDkZBbOw2YjZV/dHXmbchq4Qc3SMZcqhsyPaXjJxFYsSbDa/r89z6+Ep4caSoN/rnL6ieqkoqkePKTk7ZoezdS6MPhY/MAj8/wnYxf2DM12ar2rMvxLp5rr/QtLPaHGXqCn91QGI5FmF9fAD8zJ5RudHaMqjZa4ZUUE3ZR/EPof5HWdaoJlWpABcrZnIBYrtTuTZL2/1PeubbZgo1BIlwWLag2Rw4tbMjZgRcc1bZtjsDHLH9DWRt7NAYlot7i/I2t4xLyc6haLEiwAbaELRYDNTxbspRwlBq2IxD5VsAtOmqtUc/ZpoXZveNjrbQAk7TynHY01GLH0A2UcgD4X39ec7HbXta2Or5tqKXWih5Ifvt++9gT00GwmdvLIRpbJZytheITFiTZzCPoj3h6xkko7nyjAe0YY4xjGAEDDUy3hMSyMjocrowdG6EG49P7yELvCieUQWe/wDBu1VKvRSopGqjMul0YfaUjlY/Kx5xmPx9NtdNNTqco5m5OgAE8MTF1KYJpOyHfTnbqD9ekrYrjdequWpVdlP3SbKfMDeRy8dvV6Ll5UUutmn7Wdts7PTw5sh90uBYsP3egmKJimAEqhBRVIknNzdskoJreWRI6aaSQCbOYUapRww5G/pa39JZx+cNnYaGytfbTa8pE6zR4HFpVoZGALqtjf76jZh4jQH0POcp62dYbTiUeEcRajVWogQuhuoqKGXMQQGynQkE5gTsQN9ZYx2PTEVgdEDFVzNmJAJ96q7AFjqSxazMehN5HS7Od5qj5DtZgSLeBGoOp/xKWP4dUoEZ9VOiutyp8DzB8DBTT6BwcezaYrhZo0VYVVZr5e7YZHta4yb03JBDBUqPdWUgm4nLTi6mZw1ywAY3AGVbm4C3JyrfYXJNhpcnrLdCorm1Q2b4zs3hUPI9G58+sxPGu0dIZP0zvpjlMlFcHnOO/BmGxMhOFqjYycopGhuITPivVXlCFBxOOzQEQRSZeeeLCJeEACPpc/r63kcfSOkYDjGmOvGmABT5/XKNqJY38Y+mIr7QAcBcTn5LS+h0latSvb0BiAgAvJRT09fzj0pR55ecYhyiIzRGW8S1oAMI1k1GoVII3Gv1/T1kIjxEM1HCMcAJ0TVVwQQCDoQdQfAiZPhz7j61nToVyDIJ/GRfF8lZX4p2eyAvR+wPeZCdVHMqeY8N/OUw6sLGwtoCB8mHOa2g+Ya6+eoPgRzmf49wcUh3lPRL2ZfhJ2Kn4T05eR07Y8l6ZwyY62h+A4m1Gyv7ycjfYeB6efr4aCkyuLrYj60I5HwmKp4uwtuGO1+ljp48vxnd7M1KjM2SmDT0zWIXJroVzH3rZtR0tqNLvJC1YY57o7YwgPKE6KUYsjsqPLQYsIT1TzQiwhABI6mdIQiAcTGmEIwHJzimEIgFTYxpG3iIQgAlo2pt5awhAQ49ZGWhCMBiHWSARYRATYFrP5gj8/ynTEISLyPyLvH/ABL2CxVpdxOGWt+reqKNMpUcucuUugDIjE7D7TWHvNlsNYQnOD+R1mtGP4bSp94vfXNLXMBuptptroems9O7N4ynh6FJLJVoLVastW12XNv3njsuYDQaEbQhKc3RLhO72mxOGp0jWY5WJyhE1qXtmzBPvU7EEkaWKkHUXWEJiMFJWzTm4ukf/9k=" alt="" vspace="0" align="left" border="0" hspace="0">




]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>دارم میام پیشت</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.newmama.mihanblog.com/post/73"/>
        <published>2011-11-05T16:09:59+01:00</published>
        <updated>2011-11-05T16:09:59+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.newmama.mihanblog.com/post/73</id>
        <author>
            <name>ماما </name>
        </author>
        <summary>
بسی سرشار از انرژی هستیم ما امروز


چهار تا شیفت مونده تا آخر ماه و ما بعد 6 ماه کار در بخش به بلوک میرویم و کلی کیفوریم.از دست این 33 تا تخت بخش زنان راحت میشیم.از دست سوند و علائم حیاتی و پرونده های آهنی و چک قند خون و لنژ تخت و چک اوردرهای گاه و بی گاه رزیدنتی (order)  و از دست مریض غیر (ارتوپدی و جراحی و داخلی و عفونی ....)و.....  راحت میشوییییییییییییییییییمدلمان میسوزد به حال همکاران بخش زنان جای ما یک مامای دیگر فرستادند گل من گلی دیروز بند ساعت و تل سرش و بند کفشش را با لباس بخش ست کرده</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.newmama.mihanblog.com/post/73"><![CDATA[
<p><font size="2">بسی سرشار از انرژی هستیم ما امروز</font><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.freesmile.ir/smiles/74172_gholi_daman.gif" alt="">


</p><p><font size="2">چهار تا شیفت مونده تا آخر ماه و ما بعد 6 ماه کار در بخش به بلوک میرویم و کلی کیفوریم.</font><font size="2"><br></font></p><p><font size="2">از دست این 33 تا تخت بخش زنان راحت میشیم.<br></font></p><p><font size="2">از دست سوند و علائم حیاتی و پرونده های آهنی و چک قند خون و لنژ تخت و چک اوردرهای گاه و بی گاه رزیدنتی (order)  و از دست مریض غیر (ارتوپدی و جراحی و داخلی و عفونی ....)و.....  راحت میشوییییییییییییییییییم</font><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.freesmile.ir/smiles/427120_yahoo.gif" alt=""></p><p><font size="2">دلمان میسوزد به حال همکاران بخش زنان جای ما یک مامای دیگر فرستادند گل من گلی </font><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.freesmile.ir/smiles/260121_Laie_80.gif" alt=""></p><p><font size="2">دیروز بند ساعت و تل سرش و بند کفشش را با لباس بخش ست کرده بود غبطه خوردیم به روحیه اش و در دلمان گفتیم دو تا عصر و شب که وایسی و اینجوری شی</font><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.freesmile.ir/smiles/675620_JC_ghey.gif" alt=""><font size="2"> خوبه خوب با بخش ست میشوی(آخه من بهش گفتم نیا تو بیمارستان ما دختر گوش نداد که حالا هم هنوز تو باغ نیست بنده خدا)</font><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.freesmile.ir/smiles/34019_j4m1w5950m851i23.gif" alt=""></p>

]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>قبل از عروسی ؟</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.newmama.mihanblog.com/post/72"/>
        <published>2011-10-19T22:05:00+01:00</published>
        <updated>2011-10-19T22:05:00+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.newmama.mihanblog.com/post/72</id>
        <author>
            <name>ماما </name>
        </author>
        <summary>




حالم بد میشه از این فیلمای ایرونی که &amp;nbsp;فردای عروسی عروسه هی عق میزنه.


من نمیدونم چرا اینا علائم بارداریشون اینقدر زود تازه اونم با تهوع شروع میشه؟&amp;nbsp;یه توصیه کوچیک به خانمای باردار که تهوع دارن:(به منظور پیشگیری از تهوع صبحگاهی بهتر است برنامه غذایی مادر باردار به جای سه وعده در تعداد وعده‌های بیشتر و با حجم كمتر بر حسب تحمل مادر باردار تنظیم شود. مصرف مقداری نان خشك، نان سوخاری یا بیسكویت نیم ساعت قبل از صرف صبحانه به كاهش تهوع كمك می‌كند. بهتر است مادران وعده‌های غذایی را</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.newmama.mihanblog.com/post/72"><![CDATA[




<p><font size="2">حالم بد میشه از این فیلمای ایرونی که &nbsp;فردای عروسی عروسه هی عق میزنه.</font>


</p><p><font size="2">من نمیدونم چرا اینا علائم بارداریشون اینقدر زود تازه اونم با تهوع شروع میشه؟</font><img src="http://www.careduringpregnancy.com/wp-content/uploads/2009/10/pregnancy-nausea.jpg" alt="" align="left" border="0" hspace="0" vspace="0"><img src="http://www.mihanblog.comhttp://static2.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/31.gif"><font size="2"><br></font></p><p>&nbsp;یه توصیه کوچیک به خانمای باردار که تهوع دارن:</p><p><font size="2">(به منظور پیشگیری از تهوع صبحگاهی بهتر است برنامه غذایی مادر باردار به جای سه وعده در تعداد وعده‌های بیشتر و با حجم كمتر بر حسب تحمل مادر باردار تنظیم شود. مصرف مقداری نان خشك، نان سوخاری یا بیسكویت نیم ساعت قبل از صرف صبحانه به كاهش تهوع كمك می‌كند. بهتر است مادران وعده‌های غذایی را به آهستگی و در مدت زمانی حدود 20 دقیقه صرف كنند.)</font></p><p><font size="2">بعدا نوشت: الهه خانم تو نظرات خصوصی سوال نوشتی و ایمیل هم نذاشته بودی که جوابتو بدم <br></font></p><font size="2">جواب سوال الهه :برای پیگیری این مشکل حتما باید یک سونوگرافی بدین تا مطمئن شی که آیودی سر جاش هست یا نه و بعد اگه سر جاش بود باید مشکل خونریزی رو حل کرد که قابل درمانه. به هر حال به یه پزشک مراجعه کن .<br></font><p><br> <br></p>







]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>کد 99 و شمسی خانم</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.newmama.mihanblog.com/post/71"/>
        <published>2011-10-09T21:22:49+01:00</published>
        <updated>2011-10-09T21:22:49+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.newmama.mihanblog.com/post/71</id>
        <author>
            <name>ماما </name>
        </author>
        <summary>

یه بیمار داریم 85 سالشه خیلی سنگینه. زخم بستر شده . بچه هاش خسته شدن از وضعش.


40 روز پیش واسه هیسترکتومی اومد. شب قبل عمل خودم کاراشو کردم آماده عمل شد.واسه اینکه شلوارش خیس شده بود بیچاره کرد مارو. چون شلوارای بخش بهش نمیخورد.سر عمل حالش بد شد رفت آی سی یو.امروز تو بخش ما کد خورد.کد 99 یعنی کد احیابرگشت.همه گفتن کاش بر نمیگشت.(خدایا مارو تا وقتی زنده نگه دار که وقتی  کد میخوریم همه واسه برگشتمون دعا کنن)بعدا نوشت : دیشب شمسی خانم دیگه بر نگشت



</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.newmama.mihanblog.com/post/71"><![CDATA[

<p><font size="2">یه بیمار داریم 85 سالشه خیلی سنگینه. زخم بستر شده . بچه هاش خسته شدن از وضعش.</font>


</p><p><font size="2">40 روز پیش واسه هیسترکتومی اومد. شب قبل عمل خودم کاراشو کردم آماده عمل شد.</font><font size="2"><br></font></p><p><font size="2">واسه اینکه شلوارش خیس شده بود بیچاره کرد مارو</font><img src="http://www.mihanblog.comhttp://static2.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/82.gif"><font size="2">. چون شلوارای بخش بهش نمیخورد.</font><font size="2"><br></font></p><p><font size="2">سر عمل حالش بد شد رفت آی سی یو.<br></font></p><p><font size="2">امروز تو بخش ما کد خورد.</font></p><p><font size="2">کد 99 یعنی کد احیا<br></font></p><p><font size="2">برگشت.<br></font></p><p><font size="2">همه گفتن کاش بر نمیگشت.<br></font></p><p><font size="2">(خدایا مارو تا وقتی زنده نگه دار که وقتی  کد میخوریم همه واسه برگشتمون دعا کنن</font><img src="http://www.mihanblog.comhttp://static2.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/63.gif"><font size="2">)<br></font></p><p><font size="2">بعدا نوشت : دیشب شمسی خانم دیگه بر نگشت</font><img src="http://www.mihanblog.comhttp://static2.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/22.gif"><font size="2"><br></font></p>



]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>بد شانسی</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.newmama.mihanblog.com/post/70"/>
        <published>2011-09-22T01:07:00+01:00</published>
        <updated>2011-09-22T01:07:00+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.newmama.mihanblog.com/post/70</id>
        <author>
            <name>ماما </name>
        </author>
        <summary>بد شانسی یعنی شب سی شهریور شیفت باشی بعد وقتی ساعت خوابت میرسه ساعتو بکشن عقب یه ساعت الکی اضافه شه.


بد شانسی یعنی تو همون یه ساعت اضافه یهو سه تا بیمار جدید بفرستن.یعنی مریضی که صبح پیچوندی ظهر موقع تحویل شیفت برگرده رو سر خودت خراب شه.یعنی شیفتات با همسر گرامی مخالف باشه 3 روز همدیگرو نبینین .</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.newmama.mihanblog.com/post/70"><![CDATA[<p><font size="2">بد شانسی یعنی شب سی شهریور شیفت باشی بعد وقتی ساعت خوابت میرسه ساعتو بکشن عقب یه ساعت الکی اضافه شه.</font>


</p><p><font size="2">بد شانسی یعنی تو همون یه ساعت اضافه یهو سه تا بیمار جدید بفرستن.</font><font size="2"><br></font></p><p><font size="2">یعنی مریضی که صبح پیچوندی ظهر موقع تحویل شیفت برگرده رو سر خودت خراب شه.<br></font></p><p><font size="2">یعنی شیفتات با همسر گرامی مخالف باشه 3 روز همدیگرو نبینین .</font><font size="2"><br></font></p><p><font size="2"><br></font></p><p><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://sites.google.com/site/cuauhtemoc8/4.gif" alt=""><font size="2"><br></font></p><p><font size="2"><br></font></p>]]></content>
    </entry>
</feed>

