(وبنوشته های یك ماما)
اینجا یه چیزایی پیدا میشه واسه خوندن!
(تعداد کل صفحات:4)      1   2   3   4  

از اردیبهشت تا بهشت فاصله ای نیست.

بهشت ارزانیت.......

روزتون مبارک همکارای گلم





برچسب ها: ماما، روز ماما، تبریک، تولد،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 توسط ماما | نظرات ()
یه بیمار کیس روان داشتیم که از صد تا معتاد و ایدزی و هپاتیتی بد تر بود.
کلا روانمون رو به هم ریخت و رفت.
یه دختر 20 ساله که و قتی به مدت یه هفته از خونه فرار کرده بود باردار شده بود و هیچ کس هم نفهمیده بود (شکمش خیلی کوچولو بود و معلوم نبود) و حالا دیوونه شده بود.
هفته ی پیش مامان دختره پی برده بودند و خواسته بودن سقطش کنن که بچه بسیار سرتق بود و نیوفتاده بود.
یه هفته با کیسه اب پاره مونده بود تا بالاخره سر از بیمارستان ما در آورد.
بماند که با چه مصیبتی زایمان کرد ولی جالب تر از اون این بود که:
حدود 40 دقیقه وقت دادیم که بچه خودش راهشو انتخاب کنه و اگه موندنیه بمونه اگه نیست بره اون دنیا که دیدیم هی داره صورتی تر میشه و اصلا قصد مردن نداشت.(چون بچه های زیر 32 هفته احتیاج به دستگاه دارن واسه زنده موندن  البته ما کارهای اولیه احیا رو کردیم)
خلاصه واسش پذیرش گرفتیم از ICU نوزادان و فرستادیمش تو بخش نوزادان.
تا دیروز هم که 10 روزش شد هنوز زنده و سر حال بود.
در مقابل دو تا دو قلو داریم تو همون جا که پدر و مادر هر دو رزیدنت هستن و یه قبیله واسه زنده موندنشون نذر کردن و حالشون تعریفی نداره.
اینجاست که آدم تو کار خدا می مونه .

بهانه نوشت: یه پسر ی تو این شهر خراب شده هست که مادر بچش در حالی که دست و پاش و بسته بودیم که فرار نکنه بچش رو به دنیا آورد و او در خواب ناز تشریف داشت  حالا 10 روزه که پدر شده  خواستم  فقط  از اینجا بهش تبریک بگم همین.نمیدونم چندمین باره که پدر میشی (1) ولی پدر شدنت مبارک.

______________________________________________________

سال نو رو هم پیشاپیش تبریک میگم 

1: بی پدر 




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 28 اسفند 1390 توسط ماما | نظرات ()
ویتامین A

ویتامین A از ویتامین های محلول در چربی است که نقشی اساسی را در تولید مثل ایفا می کند. این ویتامین در هویج، کلم، شلغم، اسفناج، بروکلی، کاهو، فلفل قرمز و انبه یافت می شود.


ویتامین های گروه B
از ویتامین های گروه B، تیامین(B1)، ریبوفلاوین (B2) و نیاسین (B3) بسیار حایز اهمیت می باشند. البته ویتامین های B5، B6، B12 نیز برای کاهش استرس و تنظیم مقدار هورمون های بدن لازم هستند.

ویتامین B3 (نیاسین) باعث اتساع عروق شده و گردش خون را بهبود می بخشد. این ویتامین همچنین باعث ساخته شدن هورمون های جنسی می شود. مصرف نیاسین نیم ساعت قبل از فعالیت جنسی، هیجان جنسی را افزایش می دهد.

ویتامین B6 از افزایش میزان پرولاکتین که خود باعث کاهش میل جنسی می شود، جلوگیری می کند. همچنین باعث افزایش باروری در زنان می گردد. ویتامین B12 در مردانی که اسپرم کافی ندارند، موثر است.

منابع سرشار از ویتامین های گروه B عبارتند از .....



ادامه مطلب
طبقه بندی: دوران بارداری، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 اسفند 1390 توسط ماما | نظرات ()

بعد مدتها با یکی از بچه های صبح کار شیفت بودم.

همه میگفتن خیلی بد شیفته. ولی من چون به این چیزا اعتقاد ندارم خیالم راحت بود.

ما تو اورژانس زنان کلا 3 تا تخت داریم که اول شیفت چهار تا بیمار داشتیم.

تو دلم گفتم عیبی نداره فوقش دو تاشون میرن تو بلوک دیگه.

همه به علت خوش کشیکی خانوم رفتن تو بلوک.

تا ساعت 7 درگیر اونا بودم تا نشستم یه مریض فشار بالا اومد. من در گیر فرستادن اون به اتاق عمل بودم که یکی از اون بلوکیا زایمان کرد.

تا از اتاق عمل اومدم یه دختر افغانی با خونریزی اومد. رزیدنت سال یکمون گفت جون من این یکی رو پذیرش نکنید که داریم میمیریم.

ما گفتیم بخوابه رو تخت معاینه تا ببینیم اگه ناجور نیست بفرستیمش بره.

وقتی خوابید دیدیم یه بند ناف نیم متری از واژن همایونی آویزونه و  رزیدنت هم انگار جن دیده همچین جیییییغ کشید  ما هم با بیشترین سرعت ممکنه دویدیم یک عدد ست زایمان آوردیم و در حین دویدن به جدو آباء همکارمون فحش دادیم که بماند چی گفتیم.

حالا هی تو شلوار خانومرو میگردیم که جنین پیدا کنیم نگو خانوم انداخته بعد تشریف آورده.

جالب بود که یه سونوگرافی 37 هفته باهاش بود تازه میگفت یه تیکه گوشت بود افتاد تو توالت.تازه یه پارگی در حد اپی زیاتومی هم داشت.

من نمیدونم آدم یه ذره گلاب به روتون گنده تر می......     گیر میکنه تو توالت اونوقت اینا بچه 37 هفتشون رد شده بود.

بماند که ما کلا شوهری ندیدیم از این خانوم.

این گذشت  و دیگه ساعت خواب دوست خوش کشیکمون رسیده بود . و ما به خاطر رضای خدا گفتیم یه ساعت هم زودتر برو که شرش کم شه.

تا ساعت 3 صبح خبری نبود ما هم داشتیم با خودمون کلنجار میرفتیم که چه طوری بیدارش کنیم آخه سابقش بیشتره   که یهو رزیدنت سال 4 فریاد کشید بچه ها  کرده کرده(corde)

نگو خانوم دکتر ساعت 3 صبح هوس کردن کیسه آب یکی از زائوهای تو بلوک رو بزنن که  بند نافه  گیر کرده بین سر و دهانه رحم و باید سریع ببریمش اتاق عمل .

ما هم رزیدنت محترم  رو در حالی که دستش تو واژن بیماره و سر رو به بالا فشار میده همراه مادر در پوزیشن سجده روی تخت بردیم اتاق عمل و این همکارمون هم صدای جیغ رزیدنت پرییید و زحمت مارو کم کرد.

حالا این خوش کشیک رفته تو اتاق عمل بیرونم نمیاد کل بچه های اتاق عمل تا دیدنش کشیدنش به فحش که چرا شبکار وایساده. و اونجا بود که من به بد کشیکی اعتقاد پیدا کردم چون همه میگفتن 4 ساله تو این بیمارستان پرولاپس بند ناف اتفاق نیوفتاده بوده.

................................

راستی میخوام پیشنهاد بدم به رئیس بیمارستانمون که سر در بیمارستان بنویسن به کابل خوش آمدین.





طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 9 اسفند 1390 توسط ماما | نظرات ()

ستارمون با این هم شیفتیمون نمیخونه. اصلا قمر در عقرب واسه یه دقیقشه

شانس ما هر کی هم میاد یا باباهه هم بستریه ! یا بابا شهرستانه! یا بابا سر کاره !یا بابا زندانه !یا  کلا نمیدونن بابا چیه! کجاست !یا یهو میخوان سورپرایزمون کنن سه تا بابا با هم میاد

دیشب اومدم رضایت عمل بگیرم اسم همسر تو دفتر چه بیمه یه چیزه . از خانومه میپرسم یه اسم دیگه میگه . از به اصطلاح بابای محترم میپرسم یه اسم دیگه میگه منم از خودم نوشتم اسم پدر آمیتا باچان که لااقل بچه به یه جایی برسه ننه باباش که کلا فیلمن خو

اصلا هم دلم نمیخواد اون قسمت پارکینگ که کله گنده ها ماشین میذارن . همونجا  که نگهبان بیمارستان میاد زنجیرشو میزنه بالاها .اصلا هم دلم نمیخواد اونجا ماشین بذارم . گفته باشم




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 11 بهمن 1390 توسط ماما | نظرات ()
خیلی بده آدم هم عاشورا 24 ساعته باشه هم اربعین. دلگیره بلوک زایمان.
لامصب پنجره هم نداره آدم دسته نگاه کنه.

عصر که شد دیگه زده بود به سرم رفتم مثل سوپروایزرا بخش گردی.
از شانس خوبمون تا نشستیم پیش دوستان بخش زنان جهت میوه خوردن سوپر اومد مارو دید بدبخت هی میشمرد پرستارارو اضافه می یومد .ما هم به روی مبارک نیاوردیم که نیاوردیم.
تا اینکه ساعت 8 شب یه کیس باحال داشتیم.
یه خانوم 48 ساله با توده شکمی که با تشخیص یکی از رزیدنت ها رفت اتاق عمل
و دیدن توده نیست بلکه یه جنین 3300 گرمی بود و خانوم اصلا متوجه نشده بود 9 ماه بارداره و بچه تو شکمش مرده بود
و یه بوی متعفنی گرفته بود که هر چی اسپری خالی کردیم جوابگو نبود.
بنده هم
به صورت داوطلبانه سر عمل رفته و شاهد عق زدنای رزیدنت های بد بختمون بودم. و حسابی حوصلمون اومد سر جاش
____________________________________________________________
یه سوال؟
چه طوری تو این سریال شیدایی این خانوم دکتره (که هر بار که شوهرش میاد تو اتاقش لباس میپوشه بره بیرون )از پشت یه دیوار گچی باردار شد؟





طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 دی 1390 توسط ماما | نظرات ()

تو اتاق ایزوله خوابیده.

میگه گوشیمو از مامانم بگیر یه چیزی بهش بگم.

میگم بگو خودم بهش میگم آخه تلفن نباید ببریم تو بلوک.

خلاصه آخرش به خدمات میگه : به مامانم بگو یه ذره مواد بهم بده.

مامانش دم در اندازه یه نخود زهره مار میده 

منم نصفشو میدم پرسنل خدماتمون بهش  میده( آخه بی شعور نمیدونه دردش که کم شه بچه بد بختش بی حال به دنیا میاد)

بعد پررو میگه بیشتر از اینا بوده باقیشم بده

حالا من موندم از کجا فهمید؟

______________________

قاچاقچی نشدم بابا

اینقده دادو هوار میکرد  نمیفهمیدیم درد نزدیکی زایمانه یا درد دوری اون کوفتی




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 دی 1390 توسط ماما | نظرات ()

ما تو بلوک زایمان گواهی ولادت هم صادر میکنیم .

دیروز وقتی منشیمون گواهی رو تحویله بابای محترم بچه داد بابای نسبتا محترم گفتند که میشه لطفا 10 تا اسم دختر هم بنویسید رو کاغذ بدید به من؟

ما هم که از پشت پرده شنیدیم و کلی خودموو کنترل کردیم که (مرتیکه ی ب_______وق 9 ماه وقت داشتی حالا یادت افتاده؟ اصلا اون زن بدبختت 9 ماه به شکم کشیده خب از اون بپرس اسم بچتو)

خلاصه هی همکارا جلو مارو گرفتن که ولش کن چیزی نگو 

لیست برنامرو گذاشتیم جلومون از بالا اسم کوچیک همکاران محترمو نوشتیم 

منشیمون پرسید حالا چرا اسم نذاشتی واسه بچه؟

بابای نا محترم میگه: زنم گفته بذاریم فهیمه اما الان مامانم زنگ زده میگه نذاری فهیمه ها قدیمیه.

ما هم  واسه اینکه در یک حرکت خداپسندانه دکور بابای بچه رو به هم نریزیم سریع اسمارو نوشتیم دادیم منشی بده بهش بره ثبت احوال شناسنامه که گرفت برگشت خونه زنش این حرکت خداپسندانه رو انجام بده

________________________________________________

بعدا نوشت: وبلاگمان تولدت مبارکا و ازت ممنانیم که باعث شدی یه عالمه دوست خوب پیدا کنیم.





طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 26 آذر 1390 توسط ماما | نظرات ()

اومده بود برای مشاوره زنان.

از بخش روان اطفال.

13 ساله.

بعد از 15 بار تجاوز.

توی توالت قبرستون اطراف ورامین.

بعد از فرار از خونه.

به امید یه سر پناه.

بازم بچه ی طلاق.

____________________________________________

نمیدونم چی بگم؟

دوروزه که از فکرش داغونم.

یعنی آدما اینقدر کثیف شدن؟




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 17 آذر 1390 توسط ماما | نظرات ()

گوش شیطون کر از بخش که راحت شدیم انگار تو بلوک بد کشیک نیستیم یعنی مریض گوله نمیکنه تو شیفتامون

اما خداییش یه وقتایی تو دلم میگم خدایا این ملت چرا اینجورین؟ یعنی واقعا آدم باردار شه آی کیوشم کم میشه؟(جدی میخوام رو این نظریه کار کنم مدیونی اگه تو بری روش کار کنی)

چند تا نمونه از تلفن های اورژانس زنان:

ساعت 2 شب :

بیمار :سلام خانم من میخوام بیام واسه NST(نوار قلب جنین) بیام؟

من: اورژانسیه؟ تاریخش چندمه؟ درد داری؟ چرا الان میخوای بیای؟

بیمار: نه خانوووم  واسه دو روز پیشه الان یهو سرم خلوت بود گفتم تا آقامونم هست بیام انجام بدم

من:

ساعت حدودای 4 صبح

سلام خانوم من دیروز عصر رو باسنم رو سرامیک آشپزخونه خوردم زمین الانم حالم خوبه درد ندارم خونریزی هم ندارم تهوع و استفراغم ندارم زنگ زدم بپرسم لازمه الان بیام اورژانس

و من : الان؟(دارم فکر میکنم شاید از دیروز عصر تا 4 صبح کف آشپزخونه بوده داشته فکر میکرده خب!)

--------------------------------------------------------------------------------------------------

بعدا نوشت : اما خداییش لذت میبرم از کارما خدارو شکر

دیشب بعد مدت ها یه تی وی کردم فونتانل هارو که لمس کردم کلی حال کردم





طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: ماما، بلوک، اورژانس، زنان، جنین،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 4 آذر 1390 توسط ماما | نظرات ()
 بدجوری ضد حال خوردیم شاید چشم خوردیم با پست قبل!
رفتیم جهت اطلاع از شیفت های ماه بعد کل ماه را شیفت گذاشته اند .
به همکاران بخشمان گفتیم یک اتاق به ما بدهند دم دست که کد خوردیم گروه احیاء سریع به دادمان برسند.
به جان خودمان تازه نفس نیستیم 6 ماه در بخش شکنجه شدیم بسمان است.
کاش وزیر فقط نیم نگاهی به ما داشت به خدا اجرا نمیشود این قانون



طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: قانون، ارتقا، بهره وری، شیفت، بیمارستان، کد، ماما،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 29 آبان 1390 توسط ماما | نظرات ()

بسی سرشار از انرژی هستیم ما امروز

چهار تا شیفت مونده تا آخر ماه و ما بعد 6 ماه کار در بخش به بلوک میرویم و کلی کیفوریم.

از دست این 33 تا تخت بخش زنان راحت میشیم.

از دست سوند و علائم حیاتی و پرونده های آهنی و چک قند خون و لنژ تخت و چک اوردرهای گاه و بی گاه رزیدنتی (order)  و از دست مریض غیر (ارتوپدی و جراحی و داخلی و عفونی ....)و.....  راحت میشوییییییییییییییییییم

دلمان میسوزد به حال همکاران بخش زنان جای ما یک مامای دیگر فرستادند گل من گلی 

دیروز بند ساعت و تل سرش و بند کفشش را با لباس بخش ست کرده بود غبطه خوردیم به روحیه اش و در دلمان گفتیم دو تا عصر و شب که وایسی و اینجوری شی خوبه خوب با بخش ست میشوی(آخه من بهش گفتم نیا تو بیمارستان ما دختر گوش نداد که حالا هم هنوز تو باغ نیست بنده خدا)




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: بلوک، بخش زنان، پرستار، ماما،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 14 آبان 1390 توسط ماما | نظرات ()

حالم بد میشه از این فیلمای ایرونی که  فردای عروسی عروسه هی عق میزنه.

من نمیدونم چرا اینا علائم بارداریشون اینقدر زود تازه اونم با تهوع شروع میشه؟

 یه توصیه کوچیک به خانمای باردار که تهوع دارن:

(به منظور پیشگیری از تهوع صبحگاهی بهتر است برنامه غذایی مادر باردار به جای سه وعده در تعداد وعده‌های بیشتر و با حجم كمتر بر حسب تحمل مادر باردار تنظیم شود. مصرف مقداری نان خشك، نان سوخاری یا بیسكویت نیم ساعت قبل از صرف صبحانه به كاهش تهوع كمك می‌كند. بهتر است مادران وعده‌های غذایی را به آهستگی و در مدت زمانی حدود 20 دقیقه صرف كنند.)

بعدا نوشت: الهه خانم تو نظرات خصوصی سوال نوشتی و ایمیل هم نذاشته بودی که جوابتو بدم

جواب سوال الهه :برای پیگیری این مشکل حتما باید یک سونوگرافی بدین تا مطمئن شی که آیودی سر جاش هست یا نه و بعد اگه سر جاش بود باید مشکل خونریزی رو حل کرد که قابل درمانه. به هر حال به یه پزشک مراجعه کن .






طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان،  دوران بارداری، 
برچسب ها: بارداری، تهوع، علائم، فیلم، ایرانی،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 مهر 1390 توسط ماما | نظرات ()

یه بیمار داریم 85 سالشه خیلی سنگینه. زخم بستر شده . بچه هاش خسته شدن از وضعش.

40 روز پیش واسه هیسترکتومی اومد. شب قبل عمل خودم کاراشو کردم آماده عمل شد.

واسه اینکه شلوارش خیس شده بود بیچاره کرد مارو. چون شلوارای بخش بهش نمیخورد.

سر عمل حالش بد شد رفت آی سی یو.

امروز تو بخش ما کد خورد.

کد 99 یعنی کد احیا

برگشت.

همه گفتن کاش بر نمیگشت.

(خدایا مارو تا وقتی زنده نگه دار که وقتی  کد میخوریم همه واسه برگشتمون دعا کنن)

بعدا نوشت : دیشب شمسی خانم دیگه بر نگشت




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: کد، احیا، بیمارستان،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 18 مهر 1390 توسط ماما | نظرات ()

بد شانسی یعنی شب سی شهریور شیفت باشی بعد وقتی ساعت خوابت میرسه ساعتو بکشن عقب یه ساعت الکی اضافه شه.

بد شانسی یعنی تو همون یه ساعت اضافه یهو سه تا بیمار جدید بفرستن.

یعنی مریضی که صبح پیچوندی ظهر موقع تحویل شیفت برگرده رو سر خودت خراب شه.

یعنی شیفتات با همسر گرامی مخالف باشه 3 روز همدیگرو نبینین .







طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: بد شانسی، شیفت، تغییر ساعت، شهریور،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 شهریور 1390 توسط ماما | نظرات ()

دیشب بخش خیلی شلوغ بود

اول شیفت  6 تا بیمار جدید اومدن با کلی آزمایشای مختلف

از هر کدوم باید 10 سی سی خون میگرفتم سر نفر آخر تازه به خودم اومدم  چشمم افتاد به سر سوزن سرنگ 10 سی سی

چقدر ضخیم بود

چقدر راحت وارد بدن یه آدم میکنمش؟

از خودم بدم اومد چقدر بی رحم شدم!

ساعت 3 شب یکی از بیمارامون آی سی یو لازم شد رفتیم آمادش کنیم واسه انتقال.بهش دل بستیم آخه زن مهربونو آرومیه

 نویسنده ی داستان پرنده ی کوچک خوشبختی بود.

حالش خیلی بد بود نوار قلب ازش گرفتیم یه سکته زده بود.

دکتر گفت معلوم نیست تا صبح بمونه.

رفتم بالا سرش گفت از خدا میخوام فقط بتونم خودم راه برم .

بغض گلومو گرفته بود  اومدم تو استیشن  تا چشمم افتاد تو چشم دوستم زدم زیره گریه اونم زمینه داشت همراهی کرد.

رزیدنتها کلی مسخره ام کردن.

خیالم راحت شد هنوزم دارم چیزکی از احساس.






طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: پرنده، احساس، رحم، آی سی یو،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 شهریور 1390 توسط ماما | نظرات ()

میگم: آقا به سلامتی خانومت امروز مرخصه . برو کارهای ترخیصشو بکن بیا ببرش.

میگه: نمیشه فردا مرخصش کنین؟

میگم: چرا آخه حالش که خوبه  بچه هم که خوبه!

میگه: آخه  وانتم زوجه  پژوم فرده. امروز باید با وانتم ببرمش.

(  میخواستم بگم: خب پولی که میخوای بدی بیمارستان یه شب بیشتر بمونه بده آژانس زنتو ببر خونه راحت باشه.اما هیچی نگفتم  زن بیچاره رو یه شب دیگه نگه داشتیم تا هم یه شب از دست این مرد باهوش راحت باشه هم پشت وانت دل و رودش بالا نیاد)





طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: زوج، فد، طرح، وانت، مرخص، زائو، ترخیص،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 18 مرداد 1390 توسط ماما | نظرات ()

تا حالا شده با یه نفر قهر باشین بعد که آشتی میکنین کلی حرف واسه گفتن داشته باشینا اما چون نمیدونین چه جوری شروع کنین ساکت باشین

الان من اونجوری ام 

کلی اتفاق بد و خوب افتاده اما نمیدونم از کجا شروع کنم




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 11 مرداد 1390 توسط ماما | نظرات ()

سلام دارم میرم سفر خونه ی     یه عزیز     خونه ی یه دوست        

اگه برگشتم  دوباره میام اینجا

(اونایی که وقت نکردم ازشون حلالیت بخوام خودشون حلالم کنن برگشتم جبران میکنم)




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 14 تیر 1390 توسط ماما | نظرات ()

الان که دارم مینویسم پاهام ذوغ ذوغ میکنه و شصت یه پام حس نداره

دیشب برای اولین بار 24 ساعت شیفت بودم قبلا هم بودم اما دانشجو بودم عشق و حال بود مسئولیت نداشتیم که

ساعت خواب داشتم  خوابم نبرد که. همش استرس داشتم وقتم تموم شه.

ساعت پنج همکارم گفت پا شو یه پذیرش جدید داریم . رفتم با بیمار بر (آقایی لباس آبی مسئول حمل بیمار) بیمار رو تحویل بگیرم تو آسانسور دیدم مقنعمو بر عکس پوشیدم از خجالت مردم

ظهر که داشتم میومدم  همون بیمار بره وسایلشو گذاشته بود رو ماشین ما. معذرت خواهی کرد برداشت منم هل شدم رفتم تو جدول(الان تو دلش میگه این دیگه کیه؟)

بسیار سوتی داشتیم اما به علت عدم توانایی در نوشتن بعدا مینویسم.

___________________________

بعدا نوشت: با خبر شدیم که مرکز قبلیه که بودم دقیقا همون روزی که من اومدم بیرون ازش به طور ناگهانی و معجزه آسا آباد شد. همین جا اعلام میکنم هر مرکز دولتی یا خصوصی که احتیاج به تحول داره یه سر بیامو برم(پا قدمه دیگه)

دوستان و همکاران گرامی در مرکز قبلی دلم براتون تنگیده زیااااااااااااد

اما چون صبح هام پره نمیتونم بیام.

راستی  یخچال نو و اینترنت دار شدنتون مبارک.




طبقه بندی: خاطرات من و درمانگاه و بیمارستان، 
برچسب ها: شیفت، شب، بخش زنان، آباد، زن، بیمار، سوتی، جدول،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 2 تیر 1390 توسط ماما | نظرات ()
درباره وبلاگ
سلام من یه ماما ام که تو یه مرکز بهداشتی کار میکردم حالا اومدم تو بیمارستان اگه سوالی در مورد مامایی ،بارداری ،زنان ،زایمان و خلاصه هر چی که به زنان ربط داره بپرسید اگه بدونم در اسرع وقت جواب میدم.
فقط خواهشا اگه خیلی خصوصی بود واسم ایمیل بذارید وگرنه تو همون نظرات عمومی بنویسید منم راحت تر جواب میذارم .
ممنون
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
امکانات جانبی
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :